نجم الدين ابو الرجاء قمى

37

تاريخ الوزراء ( فارسى )

مىافسرد . اين جهان گنده پير زشت ، توانگر است ، و مرد بىمعنى مفلس از هم نشكيبند . اين گنده پير را ، هلاك دست او رنجن است ، و ستاره‌ها عقد ، زمانه آينه ، و روى روز ، و شب گيسو . دولت بدين جماعت ، سرايى شد كه همه خانه‌هاى آن آبريز بود ؛ و ديوان مردارى گشت كه آن را باران برسرآيد . اين جماعت ، چون دستهء كبريت ، درهم بسته ، در جهل يكسان بودند . چون ناى معلم و درم بقال و خطگواهان قباله ، متفاوت نبودند . همچون خيار جاليز نبودند كه اگرچه همه را نام يكى باشد ، با وسط و دون همچون نامش خيارى در ميان باشد . چون صاد و ضاد به يك سطر بودند . از ذم و هجا فراغى داشتند . چون مرده بودند ، كه او را از شمشير و كارد خبر نباشد . باد دولت ايشان علت باد سرخ بود ، كه هروقت مردم را معلول كند . نااهل را چون كار به مراد باشد ، چون بوزنه بود كه رقص كند . جاهلان اگر بر مقتضاى ( 35 ر ) قصور خويش رفتندى ، در كارهاى معظم بيفتادندى . و لكن سگانىاند كه از ديگ سرگشاده شرم نمىدارند . شيطان كورباد كه بسيار كار ناهموار مىرود . ملوك بايستى كه مناصب خويش به ناجنس و نااهل ملوث نكردندى ، و در اختبا و اختيار ، اهل هنر ، زينت خويش دانستندى ، تا مشام جهانيان به بوى فضل ايشان ، خوش‌بوى شدى ، و در خافقين مآثر ايشان منتشر شدى . در اين دور ، اين معنى مرتفع است . خروس اين صبح لال است ، و روى تخت هنر ، جمله خال سياه . فضل به دانه دام دنيا نمىشايد . علم را كشتى بر خشكى مىرانند ، در اين راه به جوار جهل مىروند ، نه به دالت علم . در اين شيون ، نوحه‌گر لايق‌تر است كه سرودگوى . در عهد سلطان محمود ديوان طغرا ، به شهاب الدين اسعد ، و ديوان استيفاء به عزيز الدين ابو نصر مفوض بود ، و پس از عزيز الدين به صفى الدين اوحد حيزه‌اى . هر سه به اعباء اين اشغال ،